سلام دوست عزیز ممنون از پیغامتان
بنده ایمل شما را ندارم اگر زحمت نیست ایمل خود را جهت هماهنگی با شما ارسال بفرمایید
سلام دوست عزیز ممنون از پیغامتان
بنده ایمل شما را ندارم اگر زحمت نیست ایمل خود را جهت هماهنگی با شما ارسال بفرمایید
در گوش خر ، اگر نرود ، رهنمود ها
یعنی که رخنه کرده به ذهنش ، جمود ها
دیگر زوال عقل، ندارد گناهِ شرم
از هم گسسته قاعده از تار و پود ها
این روز ها و صحبت کفتارها و جنگ
دشنام ، در جواب سلام و درود ها
قرآن و آیه های توهم برای مرگ
تفسیر و ایده های خطا از حدود ها
زقّوم داده میوهء آتش ، دوباره از
اندیشه های نارس این بی وجود ها
قطعاً حرام خورده ، دهانش میان خون
وقتی که بی نتیجه ببینی ، سجود ها
با خون نوشته اند سرانجامِ ماجرا
جلاد های بی مخِ آلِ سعود ها
ما ایستاده ایم مقاوم ، به راه خویش
آن ها و نیستی و نهایت، فرود ها
علیرضا مردانی
مثل آیینه نفهمید کسی رازش را
عاشقی کردن و با زمزمه آوازش را
قسمتش ماندن و تنها شدن از روز ازل
اینکه با عشق، بیامیخته آغازش را
فاش شد قصه ء تنهایی او در این شهر
در قفس بودن و اندیشه ء پروازش را
می شود کودک تسلیم نگاه های لطیف
بی غل و غش بخری خوب اگر نازش را
می زند گاه به هم نظم جهانی آرام
روی چشم تو اگر کوک کند سازش را
سعی بی فایده بردی و نخواهی فهمید
شعر عرفانی با معنیِ ایجازش را
من به او معتقدم مثل اهورایی جان
کافری نیست مسلمانیِ اعجازش را
دل حدیث غم و دارد نفسِ عشق ، ولی
مثل آیینه نفهمید کسی رازش را
علیرضا مردانی
ادرس ایمیل شما را ندارم لطف کنید به آدرس shabahangali59@gmail.com پیغام بفرستید
بگذار ببوسم لب و شیرینْ دهنت را
آهسته بگیرم لب آهو خُتَنَت را
هی عشوه کنی، ناز بیایی و نخواهی!
یکباره در آغوش بگیرم بدنت را
با خنده بیایی به تهِ کوچه و من نیز
با شوق برانداز کنم آمدنت را
یک جمله بگویی و سخن با لب قندت
من گوش دهم لهجه ء شیرین سخنت را
در بهمن تنهایی خود یخ زده این تن
بگذار که احساس کنم پیرهنت را
ما شعر لب و چشم تو بسیار سرودیم
ای کاش نشانی بدهی انجمنت را
افسوس که رفتی و از این حادثه پیداست
تو دوست نداری به گمان هم سخنت را
علیرضا مردانی
با شعله های کینه دری را شکسته اند
آنان که عهد بیشتری رار شکسته اند
مادر هنوز صورت ماهش ندیده بود
از ساقه ها ، شکسته تری را شکسته اند
از این عجیب تر نشنیدی جماعتی
با دست های بسته ، سری را شکسته اند
حرمت نگه نداشته اصلا سخیف ِ مست
با تازیانه ، بال و پری را شکسته اند
جرات نداشتند ، در افتند با علی
معلوم می شود سپری را شکسته اند
پهلو شکسته اند و نداسته ننگ و عار
حتی به اینکه برگ وبری را شکسته اند
از باغبان نداشته شرمی و با عناد
نیلوفری و یاس تری را شکسته اند
دل می تپد همیشه و من ، بی قرارمت
رفتی ولی هنوز تو را دوست دارمت
هر وقت خواستی ببینی مرا اگر
در انتظار هستم و دل ، می سپارمت
مهمانِ خوابِ چشمِ ترم می شوی و من
بر آه و اشک دیدهء دل می گذارمت
مشغول کرده ای به نگاهی خیال من
همواره بی حساب می شمارت
با اینکه نیستی و نماندی برای من
اما تو را به آینه ها می سپارمت
شاید اگر تو دانه شوی بار دیگری
در سنگلاخ باغچه باید بکارمت
بسیار آرزوی بزرگی نبود و من
می خواستم بمانی و اما ندارمت
بر ریشه ام ، تبر زدنت فرق می کند
تا طعم بوسه از دهنت فرق می کند
وقتی که حس آینه داریم و اشتیاق
قطعاً کمی بلور تنت فرق می کند
ای بیش تر ز آینه ! ، حتی برای من
الیاف های پیرهنت فرق می کند
همواره نبض ثانیه ها می زند شدید
یعنی که لفظ هر سخنت فرق می کند
گل های دامنت همه از غنچه های یاس
اما شمیم یاسمنت فرق می کند
این شعر با زبان غزل می شود لطیف
معلوم شد غزل شدنت فرق می کند
علیرضا مردانی
سلام بر مهمانان عزیز این کانال
لینک زیر مربوط به کانال تلگرام از مجموعه اشعار خودم می باشد
شما می توانید به صورت مستقیم وارد کانال شوید یا یک پیام کوتا در تلگرام به شماره 0913746360 ارسال نمائید
دوستدار شما علیرضا مردانی
وقتی زمانه ، پایهء نامرد می شود
مهمانِ آشیانه ء دل ، درد می شود
بغضی یواش می شکفد در گلوی اشک
اینگونه می شود که تنی سرد می شود
روییده است لاله و نرگس میان باغ
لکن نصیب روبَهِ ولگرد می شود
با شوق ، تازیانه به من می زند نسیم
این هست سهم آنکه جوانمرد می شود
این بار جای لاوی و شمعون و دیگران
یوسف میان مردم خود ، طرد می شود
پایان این مسیر ، کسی نیست منتظر
نا چار راه رفته عقبگرد می شود
دل می شود همیشه پریشان ، برای عشق
اما دوباره فارغ و دلسرد می شود
وقتی نکرد فایده، سعی مان برای شعر
شعری پریده رنگ تر از زرد می شود
شاید ولی تحمل آن حکمت است ، چون
در لابه لای درد ، یکی مرد می شود!
علیرضا مردانی
کاش می کردی مرا هم واردِ این بازی ات
تا ببینی من چگونه می کنم جانبازی ات
اینقدر ما را نپیچان با زبان بازی و حرف
دست بر می داشتی ای کاش از لجبازی ات
من به هر ساز تو چون رقاصه ها رقصیده ام
با چه طرفندی بگو ، باید کنم من راضی ات ؟
روسری وا کرده ای در پیش ما تو ، لااقل
دست من را رد نکن تا من کنم نانازی ات
نا خوشم از اینکه می گویی به من " کاکا " مدام
کشته ای ، بانو مرا با لهجه ء شیرازی ات
کافیه لب تر کنی تا من بسوزانم جهان
فکر کن من هم یکی از افسران نازی ات
فتح چشمت دوره می خواهد ز نوعِ عالی اش
بیش و کم باید بپوشم جامهء سربازی ات
از تو می خواهم بخوانی موسیقی های بنان
دوست دارم من صدای شورِ در شهنازی ات
دولتت ای کاش اصلاحات بعدی داشت تا
می شدم من مهره ای چون صادق خرازی ات
دل خوشم از اینکه در انظار مردم با نگاه
حفظ کردی لااقل اخلاق ظاهر سازی ات
دکتر من چشم شهرآشوب زیبای تو است
یک نگاهی کن تو با آن چشم دارو سازی ات
این غزل را با قدم هایت به پایان می برم
تا به گوش جان نشینم من طنین اندازی ات
علیرضا مردانی
ماه من آمده مهمان دل من شده است
خانه از پرتو آن ، آینه روشن شده است
با نسیم نفسش معجزه رخ داده عجیب
باغ آتش زده تبدیل به گلشن شده است
آنقدر ریخته در جان و تنم حس توان
مثل این است که جان در تن کوهکن شده است
دست و پای نگهم گم شده از پیرهنش
لرزه افتاده به جان من و در تن شده است
با قدم های پر ا مستی انگور غزل
آمد آنگونه که این قافیه شیون شده است
خاطرم سخت مشوش تر و در هم پیچید
آنقدر سخت که از دیده مبرهن شده است
در توانایی من نیست سخن گویم بیش
این زبان نیز نمی چرخد و الکن شده است
راهی ام با پای خود ، مهمانیِ افسوس ها
می کشم خنجر به قصدِ کشتنِ فانوس ها
ظن و تردید است و وهمی کور و احساسی زمخت
می خراشد ذهن ما را، جیغ این ناقوس ها
نا امیدی واژه ای محسوس و هم ملموس تر
عشق، یک رویای ناممکن پر از معکوس ها
تازه می فهمم چه آمد بر سیاوش های مهر
دور ما رودابه ها جمع اند و هم کاووس ها
خود نشد هرگز میسر ، آنچه را می خواستم
عشق وقتی بیش و کم یک واژه در قاموس ها
چشم ها غرقاب ناپاکی و بی احساس و کور
پس کجا جا کرده خوش آن غیرت ناموس ها
آنقدر زشتی احاطه کرده در اطراف عشق
چشم ها دیگر نمی بیند پر طاووس ها
خواب من آبستن از تلخیِ بیداریِ صبح
مانده ام کی می رسد پایان این کابوس ها؟
علیرضا مردانی
زیبا تر از خیال منی و آرزوی منی
دیری است رفته ای و هنوز روبروی منی
باید تو بشنوی سخن از گلایه های دلم
از اینکه خنجری و نشسته در گلوی منی
وقتی که خنده های تو می کند قیامت عشق
یعنی تو شرِّ غایله ای و فتنه جوی منی
شاعر شدیم و شعر تو شد همیشه زمزمه ام
پنهان نمی کنم که دلیل جستجوی منی
دریای نا امیدیِ من نداشت ساحلِ آب
اما تو زورقی و زعیم چاره جوی منی
آخر چگونه با چه طریق میتوان به تو گفت
همواره بوده ای و هنوز آبروی منی
این وصف آخرین تو بهترین پیامد شعر
شیرین سخن ترین منی و بذله گوی منی
علیرضا مردانی
فرق است میان تو با من که خانه بر دوشم
هر چند برای رسیدن همیشه می کوشم
با باد تلاقی من ، می شود زوال تنم
به خاطر این بوده شاید که شمع خاموشم
سودابه ء بسیار جمع اند در حوالی من
من بغض شکسته ء فریاد در سیاووشم
در طالع من بوده شاید که عاشقت باشم
از عشق فراری ام اما هنوز مغشوشم
آنقدر شراب لذیذی است بودنت که ما
در دست پیاله نداریم و شعر می نوشم
کافی است ببینم کمی آه و بغض یک آهو
سیمرغ تر از تف جان می شویم و می جوشم
همواره امید نداریم و آرزویی هست
ای کاش دری بشود باز روی اغوشم
من مدعی ام ولی عمل می طلبد
یک بوسه گرفتن از تو یل می طلبد
با قهوه ء تلخ بی شکر در فنجان
کندوی لبی پر از عسل می طلبد
بگشای بغل به روی من با شادی
آغوش من از تو یک بغل می طلبد
سخت است که از لبت بگوییم سخن
تشبیه و مجاز ، یا مثل می طلبد
هر بار که غنچه می کنی لبهایت
تمثیل خروس بی محل می طلبد
این خط مماس در ریاضی لبت
یک بوسه برای راه حل می طلبد
از فکر من این نمی رود بیرون هیچ
لب های تو بیش از این غزل می طلبد
اینگونه لبی که می نُمایی تو به ما
میرزا و عبید ِمبتذل می طلبد
حیف است لبت برای یک بوسه ءتک
همواره دلیل مستدل می طلبد!
این قالب امروزیِ موزون لبت
مفعول و مفاعِلُن ، فَعَل می طلبد
علیرضا مردانی
گاهی بیا و با نفست ، یک غزل بریز
حسی شبیه مولوی از لم یزل بریر
وقتی بیا که از نفس افتاده این غزل
در جان واژه ها اثری لااقل بریز
پلکی بزن به صورت ما با نگاه خود
در زیر پای دل برشی از گسل بریر
با ماهِ در هلالِ رخت در شبی زلال
شعری پر از کنایه و ضرب المثل بریز
انجا که خسته می رسد از راه ، پای من
با بوسه های دم به دمت هی بغل بریز
مصداق فهم آیهء احلی من العسل
با چشم خود پیاله ء پر ، از عسل بریز
بن بست می شود تهِ این کوچه عاقبت
با ایده ای جدید بیا ، راه حل بریز
دیگر توان واژه به آخر رسیده است
این بار با نگاه دو چشمت ، اجل بریز
وقتی که قند توی دلم آب می شود
یعنی که با نگاه تو مهتاب می شود
آهسته می روم که نبینم تو را ولی
دل در خیال چشم تو بی تاب می شود
فهمیده ام به چشم تو باید بها دهیم
زیرا همیشه صید تو کمیاب می شود
می بوسمت همیشه ولی ، این خیال خام
چیزی شبیه لحظه ء نایاب می شود
یک شب فقط قرار به هم خورد زیر ماه
این ماجرا دوباره چرا باب می شود ؟
لختی بخند با لب شیرین به چشم ما
در فکر او نباش که بی خواب می شود
با من بمان که آخر این قصه خوش تر است
من چون غلام و چشم تو ارباب می شود
خود را بزن به صخرهء ساحل همیشه یا
دیگر نگو برای چه مرداب می شود
بیش تر از آنچه تصور بشود ، بیشتری
با منی اما ، تو به من از خود من پیشتری
جانی و جانان منی ، یا من و در جان منی
لیک تو از آنچه که تفسیر کنم ، بیشتری
هیچ نمی خواهم ودرویشم و از خلق بری
باز ولی از منِ درویش تو درویش تری
عاقبت اندیشِ تنِ خویشم و این بار ولی
بیش تر از من به خودم عاقبت اندیش تری
با دل خود دوست و هم خویشِ دل خویشتنم
دوست ترت داشته دل ، اینکه زمن خویش تری
شهرهء آفاق منم با دل دلباخته ام
باز زمن واله و شیداتر و دلریش تری
فاصله ای نیست میان من و روی تو ولی
منتظرم تا که بیایی بزنی نیشتری
علیرضا مردانی
مشِ مویت چقدر، سِت شده با پیرهنت می آید
من گمانم تو اگر هر چه بپوشی به تنت می آید
مثل پیراهنِ پرچینِ تو این چادرِ گلدارِ سرت
بر بلندای تو با قامتِ سروِ بدنت می آید
هر شب از کوچه به همراه قدم های نسیم
عطر گیسوی پریشان تو با آمدنت می آید
حافظ آن گونه که بخشید سمرقند و بخارا به لبی
من اگر تاخت زنم کل جهان با دهنت می آید
گره بر هم زده ابروی تو آنقدر که با دیدن آن
عصر آفت زده با سنت خون ریختنت می آید
آتش انداخته بر دامن جان من و با چشم سیاه
خود نمی دانی و این شعله بیفروختنت می آید
تا زمانی که معطر شود از عطر نفس های تو باد
یک نفر با دل دیوانه پی یافتنت می آید
علیرضا مردانی
نقشی به دلم ، از خط ابروی تو افتاد
می خواست بگوید سخنی با لبِ افسوس
ناخواسته بر لب سخن از موی تو افتاد
بی انکه که بفهمد چه سرش آمده از عشق
افسون شد و در حیلهء جادوی تو افتاد
دل چشم به هم داد و نمی خواست ببیند
هی باد رها در خم گیسوی تو افتاد
حافظ که سمرقند به خالی همه بخشید
قطعاً نظرش بر رخ نیکوی تو افتاد
از شرم نیامد خبراز پرتو خورشید
وقتی که گذارش به سر کوی تو افتاد
تا باد خبر داد به ما آمدنت را
در شهر بپیچید و هیاهوی تو افتاد
عده ای بانگ" اَنَاالحق" زده منصور شدند
عشق آموحته ، در پرتو آن نور شدند
از ازل قافیه با می به هم آمیخته اند
شور مستی به لب آورده و انگور شدند
"وَالذینَ قُتِلو " گفته خداوند ولی
عده ای کم نظر افتاده و منظور شدند
چشم سالوس جهان وسوسه انگیز و حریص
آخر از شهد خدا لب زده مسرور شدند
" عند ربَّی ُ " و خدا " یَرزُقُ " از روزی عشق
با خدا رفته و از غیر خدا دور شدند
"لا شَریک َ لکَ لبیک " کنان رفته و باز
آب زمزم به لب آورده و کیفور شدند
کاروان رفت و من و ما همه ماندیم غریب
عده ای نیز قلم خورده و معذور شدند
معنی حُبِّ شهادت نتوان گفت به حق
زین سب از سخن افتاده و سانسور شدند
زنده داریم نگه ما شهدا را به عمل
شاید اینگونه بفهمیم سلحشور شدند
گوش کن حرف من ای دل ! ، بیش از این من من مکن
بر نمی آیی تو وقتی ! با من و این تن مکن
سخت می بینم ، خودت هم بیش و کم فهمیده ای
عرض اندام از پی پیکار با آهن مکن
حرف هایت می شود بغضی و می سوزد تو را
گفتگو با کور و کر یا آدم الکن مکن
دل خوش هایی که دارد یک دو روزی بیش نیست
جا بگیر ای دل ، وَ هرگز کار مستهجن مکن
آتش بالقوه با این دل نمی آید به هم
روی خاکستر مبادا ،! کاه را خرمن مکن
لُب مطلب گر بخواهم گفته باشم با تو من
صبر کن !، تا می توانی عاشقی اصلا مکن
عشق با من وصله ای ناجور و می گویم صریح
ادعای همسری با عشق شیرافکن مکن
روی اعصابی تو ای دل !خواهشاً آرام باش
حال ، وقتی انتخابت کرده ای شیون مکن
عقل می گوید که در هنگام شب در وقت جنگ
گاه حتی با لبت ، سیگار هم روشن مکن
حرف آخر نکته ای سنجیده می گویم صواب
عشق را هرگز به دنیا طوق بر گردن مکن
می خواستم تو را ولی دیدی که شر شدی
از من نظر نخواستی و در سفر شدی
دل بسته ام به ماه که افتاده در دلم
من آبگیرِ خام و تو با من قمر شدی
از جنس شاخه های من بودی ولی چرا
رفتی و با قصاوتِ قلبت تبر شدی
من با تو مثل دایره ای بوده ام تمام
اما ببین چگونه تو حالا وتر شدی
تقدیم کرده ام به نگاهت هر آنچه هست
گویا نخواستی تو قلب ما و خر شدی
تو روی حرف ما همیشه حرف می زنی
یعنی شکسته حرمت و صاحب نظر شدی
درکت نمی رسد به من و این نگاه من
وقتی که تو بر رقیب دلم ، مفتخر شدی
یادم نمی رود تَفِ آن آخرین سخن
گفتی رها کنم تو را ، چون درد سر شدی
هر چند روی حرف خود پا می فشاری اش !
این را بدان تو بعد ما ، آبی هدر شدی
بدجور دلم خواسته یکریز بخندی
آهسته ولی وسوسه انگیز بخندی
من با دف و تنبور و غزل های پر از شور
تو با لب و آواز دلاویز بخندی
ای کاش برای دل من با لب قندت
لبخند ، ولو مصلحت آمیز بخندی
زیبایی و زیباتر از آن ، اینکه تو با عشق
خرداد و دی و آذر و پاییز بخندی
اصلا به من و سینه ء غمدیده مکن فکر
زیباست که با ناله ء من نیز بخندی
من ایرج طناز غزل گوی تو باشم
تو با من و یک مضحکه ای ریز بخندی
دل دوست ترت داشته با غنچه ء لبهات
هروقت لبم بوده گلاویز بخندی
مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل
یعنی که قشنگ است تو یکریز بخندی
*******
چندی است پیِ رد تو در یافتنت گم شده ام
در دستْ نشانِ تو و با بوی تنت گم شده ام
دل ریخت به هم در هوس چشم تو یک بار ولی
صد بار پیِ لحظه ء چشمک زدنت گم شده ام
یوسف پی مصر است و ندارد هوس روز وصال
یعقوبم و عمری است که با پیرهنت گم شده ام
زهری است برای من و جان از بدنم می گیرد
درمان تو را دارم و با پادْتَنت گم شده ام
من خواسته ام آنچه لبت خواسته از کوکب عشق
هیهات که با خواسته ام در دهنتت گم شده ام
دیدی تو مرا نیز و چو نشناخته رفتی پی خویش
آنقدر غریبی تو که من در وطنت گم شده ام
با لشکر چنگیزی یاد تو بسازیم ولی
افسوس که در معرکه ء تن به تنت گم شده ام
مختص تو این شعر سرودیم و ندیدیم تو را
در شهر پیِ آدْرسِ انجمنت گم شده ام
مرده ام من ، نیست اما خاکِ گورستان تنم !
می روم با نور خاموشی و گویا روشنم
ترس دارم بر زبان گویم حقیقت های تلخ
من پر از فریاد هایی از تبارِ شیونم
می کَشد ما را پی خود در زمین هایی زمخت
غم تصور می کند محکم تر از گاوآهنم
چاره ای جز ساختن باقی نمی ماند که من
با تجاوز هایِ نامردیِ غم ، آبستنم
جان من در آب غم آهسته می جوشید نرم
اندکی اعصاب ها آرام و من آویشنم
می گریزد هر کسی از من ولی با کوه درد
هدیه ها می آوَرَد تا صخره گردد خرمنم
من هنوزم زنده ام ، اما برادر های گرگ
رشکِ ما بردند و خون ها مانده بر پیراهنم
بین این " من " با منِ دیروزِ من فرقی نبود
بس کنید ای دوستان ، من همانم ، این منم
دیده را خوف ، از آن است که شاید بروی
خاطرش بس نگران است که شاید بروی
سینه می سوزد و چشمم نخورد آب که دل
دائمادر غلیان است که شاید بروی
عمر من می گذرد با غم و یلدای سحر
مثل دل بی ضربان است که شاید بروی
می زند شور تو را دلهره در ساز بیات
سینه ام در هیجان است که شاید بروی
غزلم یخ زده در سوز زمستانِ دلم
حال من چون اخوان است که شاید بروی
شهر دل در غم با فرض نبودن هایت
کوچه تا کوچه خزان است که شاید بروی
همزبانم همه شب در غم تصویر فراق
باده از خون رزان است که شاید بروی
چه کنم با تو نمی دانم و این قصه ء ما
پچ پچ و ورد زنان است که شاید بروی
**********
من اهل دلم ، اهل نمی خواهم خویش
با فکر تو آرام ترم بیش از پیش
سرخ است به سیلی غمی گونه ء ما
تبریگ نگویید به من پیشاپیش