بگذار ببوسم لب و شیرینْ دهنت را
آهسته بگیرم لب آهو خُتَنَت را
هی عشوه کنی، ناز بیایی و نخواهی!
یکباره در آغوش بگیرم بدنت را
با خنده بیایی به تهِ کوچه و من نیز
با شوق برانداز کنم آمدنت را
یک جمله بگویی و سخن با لب قندت
من گوش دهم لهجه ء شیرین سخنت را
در بهمن تنهایی خود یخ زده این تن
بگذار که احساس کنم پیرهنت را
ما شعر لب و چشم تو بسیار سرودیم
ای کاش نشانی بدهی انجمنت را
افسوس که رفتی و از این حادثه پیداست
تو دوست نداری به گمان هم سخنت را
علیرضا مردانی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ساعت 13:51 توسط علیرضا
|