می خواستم بمانی و اما ندارمت
دل می تپد همیشه و من ، بی قرارمت
رفتی ولی هنوز تو را دوست دارمت
هر وقت خواستی ببینی مرا اگر
در انتظار هستم و دل ، می سپارمت
مهمانِ خوابِ چشمِ ترم می شوی و من
بر آه و اشک دیدهء دل می گذارمت
مشغول کرده ای به نگاهی خیال من
همواره بی حساب می شمارت
با اینکه نیستی و نماندی برای من
اما تو را به آینه ها می سپارمت
شاید اگر تو دانه شوی بار دیگری
در سنگلاخ باغچه باید بکارمت
بسیار آرزوی بزرگی نبود و من
می خواستم بمانی و اما ندارمت
+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 15:45 توسط علیرضا
|