افسانه اودیپ

یکی از افسانه های اساطیری یونان ،افسانه اودیپ است که آغاز داستان آن شباهت زیادی  به زندگی کورش کبیر و پیشگوئی منجمان آژی دهاک مبنی بر تولد فرزندی از خواهر او و تصاحب پادشاهی ایران  دارد و داستان اودیپ از این قرار است که از میان پادشاهان اساطیری یونان ، پادشاهی قدرتمند به  نام لایوس وجود دارد  که فرماندار ایالت تبس بود و از نداشتن وارث بسیار رنج می برد روزی از پیشگویان معبد دلفی مشورت خواست و و پیشگویان  چنین پیشگوئی  کردند که از ژوکاس ، همسر و ملکه تبس فرزندی به دنیا خواهد آمد که پدر خود را خواهد کشت و با مادرخود ازدواج میکند و پادشاه تبس خواهد شد . بعد ازاین پیشگوئی لایوس بدون هیچ توضیحی از نزدیکی با ژوکاس سرباز میزد .اما ژوکاس یک شب او را مست کرد و با او هم اغوش شد و اینچنین اودیپ متولد شد و بعد از  تولد فرزند،  لایوس دستور میدهد کودک را از آغوش دایه اش بربایند و آن را در بیابان  رها کنند تا خوراک حیوانات شود . از قضای روزگار فردی از نزدیکان پادشاه کشور کورینت  او را می یابد وکودک را نزد شاه کشورشان میبرد و او در دربار کشور مجاور بزرگ می شود و او را اودیپ به  معنی پای متورم می نامند و در جوانی ، پهلوانی بلند قامت می شود و در میادین مبارزه هر حریفی را زمین میزند . روزی یکی از دشمنانش به قصد آزار او جریان تولد اودیپ را به او میگوید واو از پی یافتن پدر و مادر خود به سوی کشور همسایه رهسپار می شود . و در نزدیک مرزدو کشور ، پادشاه کشور تبس  - لائوس - برای شکار بیرون آمده بود  و بزرگی اودیپ بر او بسیار گران آمد مخصوصا که اودیپ در برابر ارابه پادشاه بدون اعتنا عبور کرد و به هشدار سربازان پادشاه مبنی بر دور شدن از مسیر پادشاه توجه ای ننمود  و بزودی جنگی میان افراد لایوس  و اودیپ صورت میگیرد و در میدان جنگ لائوس پدر به دست اودیپ پسر کشته می شود ونخستین پیشگویی به حقیقت می پیوندد و اودیپ به سوی کشور اجداد خود رهسپار میشود و در دروازه پایتخت تبس  ، بزرگان یونان پس از رسیدن خبر مرگ لائوس به تبس  برای انتخاب جانشین جدید پرنده همای را به پرواز در آورده بودند و از قضا پرنده بر شانه اودیپ مینشیند و یونانیان او را پادشاه خود انتخاب میکنند و طبق رسم یونان باستان می بایست پادشاه جدید با ملکه و همسر پادشاه مرحوم ازدواج کند و اینچنین اودیپ با مادر خود ازدواج میکند و دومین پیشگویی نیز بدون اطلاع از حقیقت موضوع به واقعیت می پیوند و صاحب فرزندانی می شوند تا اینکه پس از مدتی داستان زندگی خود را می شنود و پدر و مادر واقعی خود را میشناسد و مادرو همسر ادیپ خودکشی میکند و ادیپ نیز با سنجاق سینه مادر خود را کور میکند و به گدائی و عبادت مشغول میشود