راهی ام با پای خود ، مهمانیِ  افسوس ها

می کشم خنجر به قصدِ کشتنِ فانوس ها

ظن و تردید است و وهمی کور  و احساسی زمخت

می خراشد ذهن ما را،  جیغ این ناقوس ها

نا امیدی واژه ای محسوس و هم ملموس تر 

عشق، یک رویای ناممکن پر از معکوس ها

تازه می فهمم چه آمد بر سیاوش های مهر

دور ما رودابه ها جمع اند و هم کاووس ها

خود نشد هرگز میسر ،  آنچه را می خواستم

عشق وقتی بیش و کم یک واژه در قاموس ها

چشم ها غرقاب ناپاکی و بی احساس و کور

پس کجا جا کرده خوش آن غیرت ناموس ها

آنقدر زشتی احاطه کرده در اطراف عشق

چشم ها دیگر نمی بیند پر طاووس ها

خواب من آبستن از تلخیِ بیداریِ صبح

مانده ام کی می رسد پایان این کابوس ها؟

علیرضا مردانی