هر چند باید رفت و این دنیا اقامتگاه نیست

می ایستم وقتی رسیدن انتهای راه نیست

دلبسته ام بر خاک و هرگز فکر پایان نیستم

عاشق نمی داند که در این عاشقی جز آه  نیست

حق داشتی از من بخواهی بگذرم از جان خویش

اما شهادت در مسلمانی مگر دلخواه نیست ؟

دنیا پر از دکان و من هرگز نفهیمدم چرا

این خانقا ء و دیرِ صوفی ها عبادتگاه نیست

بی همسفر گاهی نمی رفتم مگر در راه عشق

من دیر فهمیدم در این دنیا کسی همراه نیست 

این بیشه پر از شیرها با یال و کوپالی مهیب

 آنجا که باید شیرِ نر باشد به جز روباه نیست

این ذات ما چون گله ء اسبی که می راند به پیش

آن را که در پامال پا افتاده باشد ، جاه نیست

با نفس خود دارم جهادی فی سبیل الله ولی

شاهی که ما می پرورانیمش ، عدالت خواه نیست 

telegram.me/shabahangali59