گپ و گفتی به زبان دارم و پر ، از گله ام
گپ و گفتی به زبان دارم و پر ، از گله ام
نیستم ساکت و با غیض فقط یک دله ام
مثل سنگی که تکانش ندهد ضربهء پتک
چند سالی است که در دامن کوهی یله ام
مانده ا م بین خطوطِ تنِ این ثانیه ها
عمر من رفته و درگیر خطِ فاصله ام
هیچ کس جز خودِ من نیست، مرا حدس زند
جمله ای نیمه تمام از، قلمی حامله ام
از منِ و آتش این سینه حذر باید کرد
من گسل های پر از مستیٍ یک زلزله ام
باد و طوفانِ نگاهی به تنم خورده و من
مثل یک کشتی بشکستهء در اسکله ام
گوشه ای دنج نمی بینم و از نالهء دل
ناخوش احوال و برآشفته و کم حوصله ام
کار من نیز تمام است چو دل باخته ها
دزد آمد زد و من بیخبر از قافله ام
از من و سینه نگیرید به دل خشم ،شما
من ترک خوردهء در پاشنه از آبله ام
پادشاهی که ندارد دلِ این ملک ، منم
قصد دارم به هلاکت بکشم سلسله ام
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 8:58 توسط علیرضا
|