گپ و گفتی  به زبان دارم و پر ، از گله ام

نیستم ساکت و با غیض فقط یک دله ام

مثل سنگی که تکانش ندهد ضربهء پتک

  چند سالی است که در دامن کوهی یله ام

مانده ا م بین خطوطِ تنِ این ثانیه ها 

عمر من رفته و درگیر خطِ فاصله ام 

هیچ کس جز خودِ من نیست،  مرا حدس زند

جمله ای نیمه تمام از،  قلمی حامله ام

از منِ و آتش این سینه حذر باید کرد 

من گسل های پر از مستیٍ یک  زلزله ام 

باد و طوفانِ نگاهی به تنم خورده و من 

مثل یک کشتی بشکستهء در اسکله ام 

گوشه ای دنج نمی بینم و از نالهء دل 

ناخوش احوال و برآشفته و کم حوصله ام 

کار من نیز تمام است چو دل باخته ها 

دزد آمد زد و من بی‌خبر از قافله ام

از من و سینه نگیرید به دل خشم ،شما

من ترک خوردهء در پاشنه از آبله ام

پادشاهی که ندارد دلِ این ملک ، منم 

قصد دارم به هلاکت بکشم سلسله ام