بگذار تو بر بالش این شانه سرت را

مستم کن و آهسته بگردان نظرت را

من مرغ هما می طلبم از تو و اقبال

آرام بیفشان به سرم بال و پرت را

با یک سبدِ آه نظر دوخته بر صبح

این چشمِ پراز اشک که خواهد سحرت را

رفتی و نگفتی چه کند برکهء پر آب

ای ماه بگو از که بگیرم خبرت را

ما مشق شب عشق به این شوق نوشتیم

تا سرخ کند دفتر ما ضربدرت را 

 دل خوش به همینیم  که هنگام  غزل ها

دل یاد کند صورت همچون قمرت را

تقدیر چنین است و دلم تابع اقبال

هر جا که دلت خواست ببر همسفرت را

این شاخهء بی برگِ تنم می طلبد مرگ

کافی است که بر داشته باشی تبرت را

 

 ********