ماه دارد بی قراری می کند با دیدنت 
خواهشی دارم ، عوض کن شیوه خندیدنت 
اینقدر با دکمه هایت ور نرو در آینه 
طفلکی بیچاره شد از طرز این پوشیدنت 
سرو بودن، شوق بسیاری نمی خواهد ولی 
باغبان کِل می کشد از ساقه تا روییدنت 
دیده ام آوار بم را اینکه با مردم چه کرد 
زَهره خواهد با گسل های لبت بوسیدنت 
راه داری می روی یا می کنی  آهو وشی؟ 
رعشه می افتد به جان کوچه با پوییدنت
رحم کن کندوی لب هایت برایم خوب نیست  
قند دارم من نمی خواهم ز لب نوشیدنت
این که در ذهنم بتی دارم برایم کافی است 
من نخواهم خلسهء بی روسری رقصیدنت
لااقل یک ذره حرمت را نگه می داشتی
خانه می ماندی اگر می آمدم من دیدنت