هستی و گاهی دلم میل جدایی می کند 

ناله ها دارد که از این بی وفایی می کند 

آنقدر با من غریبی می کنی گاهی که دل 

با ندامت شکوه ها از آشنایی می دهد 

حومه ء اطراف ما چاهی نمی بینم ولی 

ناگزیر این دل فغان ها بی صدایی می کند 

کوه سختی پیش پا دارم که باید بگذرم 

طفل نوپای غمت تا راهنمایی می کند 

ناخوشم از بودنت ، وقتی که پیشم نیستی 

پشت سکان با غمت دل ناخدایی می کند 

قوت دل اندوه و حزن و محنت و هجران دوست 

تا طرب با من چنین کم اشتهایی می کند 

فتنه در این سینه می پیچد که انگاری فلک 

پنجه در این پنجه ام زورآزمایی می کند 

گوشه ای کز کرده ام در عالم تنهائی ام 

با جنون هر شب دلم خلوت سرائی می کند 

ای بمیری روزگار بدشگون وقتی هنوز 

دلربا با من چنین نا آشنایی می کند