یلدایِ لبِ شادی ما هیج شبی نیست 

از داغ تو غم دارم و ما را طربی نیست

دل رخت عزا بر تن خود دارد و از غم 

می سوزد و از سوختنش تاب و تبی نیست

در ماهِ غمت خانهء دل رنگ سیاهی است 

جز نام عزادار تو ما را لقبی نیبست

ما دولت عشق از تو بخواهیم گرفت 

این مایه ء فخر است وَ از جاه طلبی نیست 

ما عشق تو داریم و بدانیم رهائی است 

از ساقی کوثر دگر آنجا طلبی نیست 

دیوانه بخوانند اگر کشته این عشق 

بگذار بگویند که از ما عجبی نیست

 آنجا که پیمبر ز لبش بوسه نهادست 

ما بوسه  بخواهیم ، اگر بی ادبی نیست 

پیوندِ میان من و او نسبت عشق است 

ما مفتخر هستیم که جز این نسبی نیست

از عشقِ فراوان تو  دلها همه شیداست 

گم گشته بسی دارد و دل مضطربی نیست 

سوگند به جانت که دمی دل نظرت را 

می خواهد و شیرینی آن را رطبی نیست