یلدایِ شبِ شادی ما هیج شبی نیست
یلدایِ لبِ شادی ما هیج شبی نیست
از داغ تو غم دارم و ما را طربی نیست
دل رخت عزا بر تن خود دارد و از غم
می سوزد و از سوختنش تاب و تبی نیست
در ماهِ غمت خانهء دل رنگ سیاهی است
جز نام عزادار تو ما را لقبی نیبست
ما دولت عشق از تو بخواهیم گرفت
این مایه ء فخر است وَ از جاه طلبی نیست
ما عشق تو داریم و بدانیم رهائی است
از ساقی کوثر دگر آنجا طلبی نیست
دیوانه بخوانند اگر کشته این عشق
بگذار بگویند که از ما عجبی نیست
آنجا که پیمبر ز لبش بوسه نهادست
ما بوسه بخواهیم ، اگر بی ادبی نیست
پیوندِ میان من و او نسبت عشق است
ما مفتخر هستیم که جز این نسبی نیست
از عشقِ فراوان تو دلها همه شیداست
گم گشته بسی دارد و دل مضطربی نیست
سوگند به جانت که دمی دل نظرت را
می خواهد و شیرینی آن را رطبی نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:31 توسط علیرضا
|